خیزید و خز آرید که هنگام خزان است*
باد خنک از جانب خوارزم وزان است/
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است *
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است/
دهقان به تعجب سر انگشت گزان است *
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار/
دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید
نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید/
نزدیک رز آید در رز را بگشاید*
تا دختر رز را چه به کارست و چه شاید/
یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید*
الا همه آبستن و الا همه بیمار/
دهقان چو درآید و فراوان نگردشان*
تیغی بکشد تیز و گلو باز بردشان/
وانگه به تبنگوی کش اندر سپردشان
ورزانکه نگنجند بدو درفشردشان/
بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان
وز پشت فرو گیرد و برهم نهد انبار/
آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان*
بر پشت لگد بیست هزاران بزندشان/
رگها ببردشان ستخوانها شکندشان
پشت و سر و پهلوی به هم درشکندشان/
از بند شبانروزی بیرون نهلدشان*
تا خون برود از تنشان پاک به یکبار/
آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان*
جایی فکند دور و نگردد نگرانشان/
خونشان همه بردارد و بردارد جانشان*
وندر فکند باز به زندان گرانشان/
سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان*
داند که بدان خون نبود مرد گرفتار/
یک روز سبک خیزد شاد و خوش و خندان *
پیش آید و بردارد مهر از در زندان/
چون در نگرد باز به زندانی و زندان*
صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان/
گل بیند چندان و سمن بیند چندان*
چندانکه به گلزار ندیده است و سمن زار/
منوچهری دامغانی
منبع:
http://shereparsi.blogsky.com/1387/03/07/post-38/
باد خنک از جانب خوارزم وزان است/
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است *
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است/
دهقان به تعجب سر انگشت گزان است *
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار/
دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید
نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید/
نزدیک رز آید در رز را بگشاید*
تا دختر رز را چه به کارست و چه شاید/
یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید*
الا همه آبستن و الا همه بیمار/
دهقان چو درآید و فراوان نگردشان*
تیغی بکشد تیز و گلو باز بردشان/
وانگه به تبنگوی کش اندر سپردشان
ورزانکه نگنجند بدو درفشردشان/
بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان
وز پشت فرو گیرد و برهم نهد انبار/
آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان*
بر پشت لگد بیست هزاران بزندشان/
رگها ببردشان ستخوانها شکندشان
پشت و سر و پهلوی به هم درشکندشان/
از بند شبانروزی بیرون نهلدشان*
تا خون برود از تنشان پاک به یکبار/
آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان*
جایی فکند دور و نگردد نگرانشان/
خونشان همه بردارد و بردارد جانشان*
وندر فکند باز به زندان گرانشان/
سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان*
داند که بدان خون نبود مرد گرفتار/
یک روز سبک خیزد شاد و خوش و خندان *
پیش آید و بردارد مهر از در زندان/
چون در نگرد باز به زندانی و زندان*
صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان/
گل بیند چندان و سمن بیند چندان*
چندانکه به گلزار ندیده است و سمن زار/
منوچهری دامغانی
منبع:
http://shereparsi.blogsky.com/1387/03/07/post-38/
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر